محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
814
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
مفضّل يزيد را شتاب همى كرد بر رفتن . يزيد گفت : حجّاج از پس من ترا بر ولايت دست باز ندارد ، و اين از بهر آن كرده است كه از من مىترسد كه من خلاف كنم . مفضّل گفت : من ترا حسد مىكنم ؟ گفت : ببينى كه چنين است كه من همى گويم . و يزيد برفت به ماه ربيع الاول اندر هشتاد و پنج . و [ پيش از آنكه ] يزيد از خراسان برفت ، به غزاى خوارزم شد و بسيارى برده آورد . و زمستان بود به سرماى سرد ، جامه ها از بردگان بستدند و آن بردگان همه به سرما بمردند . و به مرو الرّود اندر اين سال طاعون افتاد و خلقى بسيار بمردند . و مفضّل نه ماه بر ولايت خراسان بماند . و در اين نه ماه به غزاى بادغيس شد و حرب كرد و قلعه بگشاد و بسيار خواسته يافت و به ميان مسلمانان قسمت كرد . و هر مردى را هشتصد درم رسيد . و مفضّل را به هيچ گونه بيت المال نبود ، هر چه يافتى بخوردى و بدادى و چيزى ننهادى و چون غنيمت يافتى بر سپاه قسمت كردى و مردمان و شاعران را دادى و بخوردى . و چون يزيد بن مهلَّب روى به عراق نهاد ، مردمان خراسان را سخت اندوه آمد از بهر آنكه با ايشان بسيار نيكويى كرده بود . و در رفتن او بسيار شعرها گفتند و او را ياد كردند ، و چون او از خراسان برفت ، حجّاج قتيبة بن مسلم الباهلى را بخواند و او را عهد و ولايت خراسان داد ، و مفضّل را عزل كرد . و بدين سال هشتاد و پنج اندر ماه جمادى الاول عبد العزيز بن مروان بمرد . و او ولى عهد بود از پس عبد الملك . و عبد الملك پسر خويش را ، عبد الله ، به جاى او فرستاد به مصر . و عبد الملك كس فرستاده بود به عبد العزيز كه تو خراج مصر را بايد كه بفرستى . عبد العزيز جواب كرد كه يا امير المؤمنين ، من و تو به سال به جايى رسيديم كه هيچكس از اهل بيت ما نرسيد كه نه اجلش نزديك رسيده بود ، و ما ندانيم كه از ما كه را مرگ پيشتر خواهد بودن ، اگر بينى مرا به پايان عمر نرنجانى . عبد الملك را دل بر وى بسوخت و ديگر آن سخن نگفت . و سال به سر نرفت كه عبد العزيز بمرد ، و از پس هجده ماه عبد الملك بمرد . و هم اندر اين سال